X
تبلیغات
رایتل

رفتن

جمعه 25 تیر‌ماه سال 1395

چه غباری گرفته در پس سالها
ننوشتن ها
که چنان شدیم سرگرم گرفتن لجام این اسب تیز رو

آری
شتاب زندگی ما را با خود برد
...
بگذار ببرد
گاهی همین رفتن ها است معنای زنده بودن ما
همین بودن بی آزار دیگران
همین نفس کشیدن بی آرزوی مردنمان
همین که باشی و دیگران بگویند باش
...
همیشه نمی توان به دنبال چیزی بود
همین که بگذرد می فهمیم

آن چیز
همین جا بود
همین تو ای که در کنار من بودی
همین مرام مردم کوچه و بازار
همین شهرهای کوچک پر تکرار
و همین نفس کشیدن های بی آزار
...
همین که بگذرد می فهمیم
زندگی همین است همین
همین خدای بی تکرار...

مناجات

سه‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1391

در این وانفسا چه می توان کرد بجز، چنگ زدن به دامن امن تو....

صدای تو آنقدر رسااست که از گوش من می رود گاهی، دستم بگیر، دست تو گرم است، امن است، نرم است و از خشونت مرگ در آن خبری نیست. جاودانه ی من.
تو معبود من هستی، صاحب من، تو را که نجویم، که را جویم. چه ام بی تو؟ چه کنم بی تو؟
صعود مرا با تو حکایت است ای رب. رب من، صاحب جلال و شوکت من.
حکایت همه دردهای و خوشی های من تویی، کمل من توی، جمال من تویی.
کرانه ی ناپیدا، بهانه ی همیشه در پیدا. 

کنار تو از چه نالم؟، ترس نیست، غم نیست.
جلال من ار تو خواهی حلقه گوش من است.
دعوت خانه توام، سفره ام ازتوست، نان و نمکم از توست.
مرا به حال خود مگذار...


( تعداد کل: 16 )
   1       2       3       4       5       ...       8    >>